خلاصه داستان: ماجرای سرنوشت باران و نیما در شب عروسی شان که با آزادی جنایتکاری به نام شاهرخ تغییر کرد و همین امر منجر به فاش شدن بسیاری از اسرار خانوادگی در مورد آنها و تک تک اعضای خانواده آنها شد...
خلاصه داستان: شهرزاد دانشجوی پزشکی و فرهاد دانشجوی ادبیات و روزنامهنگار عاشق هم هستند و میخواهند با هم ازدواج کنند. داستان در سال ۱۳۳۲ و زمامداری دکتر مصدق اتفاق میافتد. پدران این دو از افراد گوشبهفرمان شخصی متنفذ به نام بزرگآقا هستند. همه خوشحالاند بهجز پدر شهرزاد که میلی به این ازدواج ندارد...