خلاصه داستان: عبدالسلام، مهاجر افغان، به همراه دخترش مرونا در یک کارگاه مشغول کار و زندگی است. مرونا عاشق صابر، یکی از کارگران کارگاه، میشود. زمانی که مرونا قصد رفتن از ایران را دارد، صابر بالأخره موضوع عشقشان را با عبدالسلام در میان میگذارد، اما با مخالفت شدید او مواجه میشود. در پایان، صابر و مرونا در کانتینر کهنه همیشگیشان قرار میگذارند تا چارهای پیدا کنند، اما ناگهان متوجه میشوند که کانتینر در حال پرس شدن است و سرنوشتی تلخ در انتظار آنهاست...